تبلیغات
marge724 - زرد دل
marge724

زرد دل

شنبه 1 مرداد 1390

شرط شرت زندگی می پاشید به روی گوزه های سفال بی روح از اون به بعد زندگی شده بود بازی با جادو های بی روح، یه شب بود که خسته بودم، تو حیاط ذهن داشتم به حیات ذهن فکر می کردم، یاد مهد کودک افتادم
فرار چیه؟ هنوز به این سوال پاسخ نداده بودم یه سوال دیگه از بالا اومد!
موندن چیه؟
بعد از تجربه فرار که تلخ بود برا همه برا من هم یه مستی آورده بود
راستی اون موقع کلید پاور موبایل من در چه حال بود اسن من روشن بودم
نمی دونم این همه آموخته برای چی اجرا شد ولی بی شک به اشتباه قطبی انجام شد
ترس از شرط ها
انقلاب صوری
متقاعد کردن من که کاره راحتی بود پس چرا جنگ با همه وجود با یه آدم بی دنیا
عوضش هیچی مثل ه همیشه نبود
تجربه و قلم زدن سرنوشت و یه کم آهن رو زمین پلاسما
نیروی ویاتنامی زل زده بود به دستم ترسیده بود با این که می خواست کمکم کنه اما از نگاهم اینقد ترسید که ترجیح داد ب جای تظاهر و کمک به زخمی بره سره کلاس بشینه غیبت کنه با پرستار نما های دیگه
ال آن که دیگه روبیک به دستام خیره شده
شاید هیچ باره دیگه
اول و آخر رو یه جا خوردم اینجا دیگه پیکی نیست برا مستی
ظالم حافظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها